تبليغاتX
امشب به قصه دل من گو ش می کنی

امشب به قصه دل من گو ش می کنی

فردا مرا چوقصه فراموش می کنی

سلام

سلام  دوستان  گرامی  امید  که  خوب باشید .

دوستان  مهربان این وبلاگ  برای  مدت  بسته  مباشد  و شاید  برای  همشه

تشکر  از اینکه  از  ما  دیدن  کردید  سپاس  بسیار  و تشکر  از نظرات  که دادید

خوب  موفق باشید دوستان  .

+ نوشته شده در  85/08/02ساعت 18:10  توسط عصمت احمدزاده  | 

عید سعد فطر مبارگ

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  85/08/01ساعت 18:36  توسط عصمت احمدزاده  | 

این هم یک عکس همرای موزیک

+ نوشته شده در  85/07/26ساعت 19:38  توسط عصمت احمدزاده  | 

+ نوشته شده در  85/07/22ساعت 19:3  توسط عصمت احمدزاده  | 

انتقاد تا کی

ازخون بی نوایان اخذ نفاـــــــــــــــــــــــــد تــــــا کی

وز رنج بی مرادان جســــــــــــــــــتن مـــــراد تا کی؟

بیداد بر ضعیــــــــــــــــــــــفان جایی نگشــت تحریر

لافیدن جـــــــــــــــــــــراید از عـــــــدل و داد تا کی؟

تا رتبه انتصــــــــــــــــــــابیست مشـــکل بود توازن

فـــــــــــــــــرمان روای مطلق هر بیســـــواد تا کی؟

نیکی زخود شمــــــــــــــــــردن زشتی زدست تقدیر

بر دستگاه خلقــــــــــــــــــــــت این انتقاد تـــــــا کی؟

سعی و عمل چو نبود از آرزو چـه خـــــــــــــــــیزد

آزردگی به ملت خواهــــــی زیـــــــــــــــــــاد تا کی؟

تحصیل گنج و فرهنــــــــــــگ بی رنج نیست ممکن

شرط است جهد قومی بی اجــــــــــــــــــــتهاد تا کی؟

همکاری و تعاون از اعــــــماد خـــــــــــــــــــــــیزد

با خلق خویش باشیم بی اعتــمــــــــــــــــــــاد تا کی؟

دیریست مستبد را با شیخ اتحــــــــــــــــــــــادیـست

یارب میان دزدان این اتـــــحاد تا کــــــــــــــــــــی؟

ای مجمع عمومی زین انجـــــــــــــــــمن چه حاصل

گر نیست جنگ مذهــــــــــــــــــب فرق نژاد تا کی؟

تجهیز جیش از چیست وین خوف و ترس از کیست

باغی که صلــــــــــــــــــــح روید تخم فــساد تا کی؟

با ناتوان ندیدیم جز مکـــــر از تـــــــــــــــــــــــوانا

نامی است از حمایت غصــــــــــــــــب بلاد تا کی؟

از عنعنات دیرین تفکـــــــــــــــــــــیک نـــوع زاید

فکری به زنده بایست ازمرده یاد تا کــــــــــــــــی؟

بی گردش طبیعت مارا مســــــــــــــــــــاز مایوس

ناشاد قلب خلقی یک عده شــــــــــــــــــــــاد تا کی؟

بلخی بدهر گویم یا با زمامـــــــــــــــــــــــــــداران

با اهل فضل آنسان کیـــــــــــــــــــــــــــدو عناد ت

+ نوشته شده در  85/06/21ساعت 19:8  توسط عصمت احمدزاده  | 

بهـــــــــــــــار هفتم عمـرم نگشته بود پديد                 که رفت از سر من مادرملک سيرم

هنوز بوسه بود جای بوسه ای که ز لطف                 نهاد مادر مشفق به روی و چشم ترم

به سال يازدهــــم شد مرا شهيــــــــــــد پد                 پدر  که بود به صد افتخار تاج سرم

يتيم کــــــــرد مرا اين سپهـــر مردم کش                         اسير بيکس و بی خانمان و در بدرم

+ نوشته شده در  85/06/21ساعت 17:24  توسط عصمت احمدزاده  | 

من آنم که در پای خوکان نريزم                      مر اين قيمتی در لفظ دری را

ناصر خسرو بلخ

هزار بلبل داستان سرای عاشق را                     ببايد از تو سخن گفتن دری آموخت

حافظ

لايقی گوشت نمی بينم ولی ، بهر نثار                 می فرستم بر درت در دری

حافظ

چه عندليب فصاحت فروشد ای حافظ                 تو قدر او به سخن گفتن دری

+ نوشته شده در  85/06/21ساعت 17:22  توسط عصمت احمدزاده  | 

+ نوشته شده در  85/06/16ساعت 16:31  توسط عصمت احمدزاده  | 

+ نوشته شده در  85/06/16ساعت 16:26  توسط عصمت احمدزاده  | 

تصویر مقبول

+ نوشته شده در  85/06/13ساعت 15:29  توسط عصمت احمدزاده  | 

بهار نوروزی


پيچيده است در خود و زمين ناله مي كند
از درد زايش يك زايمان …
فصلي كه سر سبد فصل هاي ديگر است
ديده گشوده است در دامان مادرش زمين
عمر سفيد زمستان به سر رسيده است
از راه رسيده است بهار
با قامتي به بلنداي درخشان كاج
و دشت هاي يخ زده و خراب، كه بيدار گشته اند
در گردش زمين و زمان …
و روئيده است يك اتفاق سبز
كوهها كه مشت مشت شده اند در كنار هم
باران كه سرازير مي شود، باز مي شود مشت هاي كوه
و آب از شيار انگشتان دست كوه جاري مي شود
و من كه خودم را درميان شيار انگشتان دست كوه گم كرده ام
آن دور دستها، بستر زمين همه رنگين شده است
و چشم كه مي گشايم اين همه زيبايي خيره كننده است!
سرخ … سوسني … نارنجي … گلابي …
گلهاي ياس و لاله و شقايق، كه بر دامن زمين سبز شده اند…

بهاريه هاي نوروزي ( دو )
اينك شاخه هاي لخت درختان كه پر بار گشته اند
جا داده اند يك زوج گنجشكي را كه سر داده اند
جيك جيك هاي عاشقانه …
و كشتمندي كه در زير سايه درختي نشسته است
قسمت مي كند ضيافت ساده ي خواني را با زن جوان
سوگند مي خورند به پيمان مقدسي كه با هم بسته اند
گنجشكها جيك جيك هاي عاشقانه را از سر گرفته اند
و ته مانده اي خوان را به منقار مي كشند
همه چيز زندگي را از سرگرفته و سبز شده اند
و من مانده ام در قاب سبز روياهاي خويش
كه در فراسوي دشت هاي سبز بيكران
در انتظار رؤيت رويت همچنان به انتظار مانده ام …

بهاريه هاي نوروزي ( سه )
آفتاب اينك اندك اندك جان گرفته است
و حس برتري جويي اش يك بار ديگر بر سر زبانها افتاده است
زمين دوباره آهنگ همنوا شدن با آفتاب سر داده است
تا دشت هاي سبز به نفس نفس بيفتد …
و آفتاب حقيقت سوزان و سوزاننده اش را به اثبات برساند
و تو همچنان در هاله اي از ابهام فرو رفته اي …
كه من بايد حقيقتي را برايت روشن سازم
كه چرا گنجشكها جيك جيك مي كنند؟!
گندمهاي سبز به زردي گراييده اند
و درختان تاراج حاصل عمرشان را به دست باغبان پير به نظاره نشسته اند
نامزدها، بيرحمانه گل ها را به يكديگر هديه مي دهند
آيا اين براي تو كافي نيست؟
اگر گذرت به اين طرف بيفتد، پنجره به رويت باز است
يگانه درخت سرو وسط حويلي كه يادگار سالهاي كودكي ماست
مي ترسم تا تو اگر بيايي، باد به بازي گرفته اش باشد
همه چيز مي خواهند خودشان باشد
و من هنوز در روياهايم با تو بودن را تجربه مي كنم
حالا شبحي مقابلم ايستاده كه بزرگ شده خاطرات كودكي ام است
پياله خالي قهوه در روزهاي معتدل بهاري در انتظار قطرات باران است
همه چيز رنگ عوض كرده است، حتي قهوه …
ديوارهاي خاكستري سبز شده است
و آفتاب مي تابد و براي عبور از غروب
قطره قطره رنگ مي بازد …
و به طلوع مي انديشد
مي خواهم آخرين شعرم را در اولين روز سال پيشكش تو كنم
تا در تنهايي ترين تنهايي است
آهسته اما براي خودت زمزمه كني

+ نوشته شده در  85/06/11ساعت 13:20  توسط عصمت احمدزاده  | 

توشه فرهاد

می وزد در دره ی روحم صدایش بیشتر

دره پر فریاد می گردد برایش بیشتر

 

برف گشتم گشت باد و خاک گشتم گشت سیل

هرچه گشتم گشت درمن رد پایش بیشتر

 

می شود هر روز شیرینتر به چشم شور خلق

تیشه تیشه توشه فرهاد هایش بیشتر!

 

{}

 

خمچه ی بالا بلند غرق شبنم بود وهست

اشکهایش تازه تر برگ دعایش بیشتر

 

هرچه بالا می رود کهسار برفش بیشتر

دره هایش تنگ تر داد ونوایش بیشتر

 

 

در نگاهش مرده آهو بر لبش پژمرده ماه

می دمد هر روز نیلوفر ز نایش بیشتر

 

لاله می روید نمی داند که در فصل بهار

می شود هر روز رنگ کربلایش بیشتر

 

+ نوشته شده در  85/06/04ساعت 12:8  توسط عصمت احمدزاده  | 

گنگ پرحرف!

 

می توان روزخطر با سروجان بازی کرد

با نگاه تو ولیکن نتوان بازی کرد

 

چشمت ـ آن چشم پر از قهوه صد ساله تلخ ـ

استکانی است که با رطل گران بازی کرد

 

استکان گفت: اگر قهوه شود لبریزه

می توان با دونظر با دوجهان بازی کرد

 

گفت: عاشق که نشد غرق دراین قهوه تلخ

کودکی بود که با آب روان بازی کرد

 

غیر جادو چه توان گفت ـ ندانیم ـ به این

گنگ پرحرف که هرلحظه زبان بازی کرد

 

غیر خشکیدن ناگاه چه شد حاصل آن

پیچک سرخ که با سروروان بازی کرد

+ نوشته شده در  85/06/04ساعت 12:7  توسط عصمت احمدزاده  | 

برف

برف

برف بر رابطه سبز درختان بارید

برف برماه وچراغ و گل وایوان بارید

 

هفت شهر گل ومل  شد گم وگور از این برف

برف یک هفته  نه هفتاد زمستان بارید

 

ابر می خواست که انگور تکاند بر خاک

آسمان صاعقه زد شیشه سوزان بارید

 

غنچه می خواست قدم رنجه کند در صحرا

شیشه پاره به سراپای بیابان بارید

 

خالیی خاطر گلدان ترکی نو برداشت

شیشه پاره به سر پنجره ی جان بارید

 

چشم سرخی که بدامان افق دوخته بود

شیشه شیشه شد واز سرسر مژگان بارید

 

خواست برزخم افق مرهم مهری باشد

پنبه زاری که پر از خون شد وباران بارید

 

صبح در آینه حوای جوان می خندید

ظهر گندم به سر حضرت انسان بارید

 

گوتنبورگ

+ نوشته شده در  85/06/04ساعت 12:6  توسط عصمت احمدزاده  | 

خیابان یک طرفه

 

هر روز صبح که از خواب بر می خیزم

در همین خیابان یک طرفه قدم می زنم

باران که می گیرد

من در باران می دوم و

سگ ِ سرخ  ِ له له زنان  ِ دیوانه ِ تابستان درمن

دورادور سرم را اندازه گرفته ام چهل ودوسانت

این دایره کوچک و این همه کژدم دیوانه شاخ در شاخ ودم دردم

 

در باران باید بدوم تا سگ ها وکژدم های در جنگ در گنبد کوچک جمجمه ام

آرام بگیرند.

 

در باران می دوم  وباران درسراشیبی مرگ تند تر وتیره تراز من

در باران می دوم وکاغذ پاره ها را پاره پاره می کنم ومی اندازم که آبشان ببرد:

 

دیوان دوبیتی های باباطاهر با میناتور های عریان

شعرهای تازه خودم

عکس کنده شده از کارت شناسایی ام

نیمه بدون عکس سند ازدواج

وچند تکه مچاله یک روح بی جای بی جای بی جا

 

هر روز صبح به همین خیابان یک طرفه نگاه می کنم

از کجاها که نیامده است این خیابان

ازدندان قروچه های  گوشخراش وممتد اره برقی

وتک گویی درونی دار ودرخت ها

 

آغاز این خیابان ، بولدوزر سرخی بود که نعره های سیاهش

خواب های شیشه یی خرگوش های آرامش را

سنگ باران می کرد

 

من راننده ی بدی بودم

من راننده ی بدی هستم

به سرعت مجاز نگاه نمی کنم

به چراغ سرخ نگاه نمی کنم

به خیابان بن بست نگاه نمی کنم

 

بولدوزر قانون ندارد

بولدوزر تابلو نمی خواند

بولدوزر خیابان یک طرفه را

از روی نعش درخت ها و خانه ها و خاطره امتداد می بخشد

 

پس گناه ازمن نیست

راننده خوب یا بد بودن من به قانون بولدوزر تغییری نمی آورد

 

هیج جا نوشته نیست سرعت مجاز 50 کیلومتر

من می خواهم با سرعت 55 هزار کیلومتر  از این خیابان یک طرفه رد شوم

خیابان زیر پایم کش می آید

 

بولدوزر اما با سرعت 5 کیلومتر در ساعت از روی ساعت مچی ام رد می شود

 بولدوزر چقدر آرام  آرامش ها را با دندانه هایش در زنبیله می کند

کج می کند

راست می کند

ویک باره در چاله می اندازد

 

بولدوزر از روی سیم خاردار ودیوارآجری

به همان سرعت رد می شود

 که از روی نیمه ی عکس دار شناسنامه من  و

دیوان دوبیتی های باباطاهر با میناتور های عریانش

 

درست یادم نیست

آغاز این خیابان یک طرفه کجابود

تنها یادم هست

من این خیابان دراز یک طرفه را

با چند کیلومتر خاک

با چند کیلومتر آسفالت

باچندکیلومتر سنگ

با چند کیلومتر شعر

وباچند کیلومتراشک

دراز تر کردم

حال آنکه هیچ زنی با زنبیلی ازآن نگذشت

 

امروز صبح باران که می بارید

دوبیتی پاره های بابا طاهر در آب حل می شدند وناودان ها دشتی می خواندند

صدای تنهایی من از نردبان دشتی خوانیی ناودانها بر گذشت و

در دره آسمان پیچید:

 

چرا فرشته ها از توانایی در عشق بی بهره اند؟

 

آواز دشتی ناودانها

در رعد وبرق بولدوزر ابرها

گم شد و

رعد وبرق بزرگ با خطوط کج ومعوج آتشین بر صفحه سیاه آسمان نوشت:

 

زمین خیابان یک طرفه یی است

با آدم عریانی که هرروز

با چند کیلومتر خاک

باچند کیلومتر آسفالت

باچند کیلومتر سنگ

با چند کیلومتر شعر

 

+ نوشته شده در  85/06/04ساعت 12:5  توسط عصمت احمدزاده  |